مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
292
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بشنيد ، بغيرت آمد و با ايشان بسوى گرگ رفت . چون گرگ ، شير را ديد كه همىآيد ، از پيش او ميگريخت و شير از پى او همىدويد تا اينكه او را بگرفت و از هم بدريد و روبهان را بطعمهء خويشتن تمكين داد . اى ملك ، از اينجا دانستهايم كه هيچ ملكى را شايسته نباشد كه در كار رعيت و مملكت سستى كند . تو پند من بنيوش و سخنان من در گوش دار و بدان كه پدر تو پيش از آنكه بميرد ، ترا بپذيرفتن پند وصيت كرد و اين سخن آخرين منست ، و السلام . ملك گفت : من پند تو پذيرفتم فردا حتما بيرون آيم . آنگاه شماس از نزد ملك بيرون رفت و بزرگان دولت را از ماجرى آگاه كرد . چون زن ملك از سخن گفتن شماس و ملك آگاه گشت و يقين كرد كه ملك فردا بدادخواهى رعيت بيرون خواهد رفت ، بسرعت روى بملك گذاشت و به او گفت : از كار تو مرا بسى عجب آمد كه چگونه فرمان بندگان خود همىبرى ؟ مگر نميدانى كه اين وزراء تو بندگان تواند ؟ از بهر چه ايشان را بزرگ ميدارى و رتبت ايشان افزون ميكنى ؟ تا اينكه ايشان گمان ميكنند كه پادشاهى ترا سبب ايشانند و ايشان ترا به اين رتبت رسانيدهاند و اين عطيتها ايشان با تو كردهاند . باوجود اينكه ايشان با تو هيچ نتوانند كرد و بر تو آسيبى نتواند رسانيد . و ترا سزاوار نيست كه بديشان فروتنى كنى . ايشان را سزاست كه فروتنى كنند . چگونه تو از ايشان بدينگونه هراسانى ؟ و گفتهاند كه : هركرا دل مثل آهن نباشد ، شايستهء پادشاهى نباشد . و ايشان را بردبارى تو معذور ساخته تا اينكه بر تو جسور گشتهاند و حال آنكه ايشان را فرض است كه بطاعت تو مقهور باشند و بفرمانبردارى تو مجبور شوند . اگر تو در پذيرفتن سخن ايشان سرعت كنى و ايشان را درين حال بگذارى ، ايشان در تو طمع كنند . اگر تو سخن من بپذيرى ، بسخن هيچكدام از ايشان دل ننهى و ايشان را بطمع نمىاندازى كه بر تو جسور شوند و تو مانند آن چوپان باشى . پرسيد : چگونه بوده است حكايت چوپان ؟ زن ملك جواب داد : شنيدهام مردى بوده است چوپان . شبى از شبها دزدى بسوى وى درآمد كه از گوسفندان او بدزدد . چوپان را ديد كه شبها